Friday, December 14, 2007

و

بی ثیاقیست که آرام و شاید تند تند
سر به زیر ، گام بلند، بیپروا
بی تکلم ،بی مهابا ،پرشتاب
درگذشتن از گذشته از غبار
و میدمی
در نی از افکندن یوارها
با شروعت شرم زد شیطان را
دل نماندش در دل بی شرم ها
وین که کشتیش در راه پلید
دیگران را نه رازند چون تو راز
هر سپیده بر تو میفکندید دام
لیک در نگیرد در تو سراب
چون تویی را بایدش قتل و قتال
انکه باید بود اینک نبود

Friday, December 7, 2007

سازش اگر تو نخواستی نمی کردم

باشد!
اگر تو خود به من میگویی که کیستند و به من میگویی که کیستم و میگویی که کیستی
همان انهایی که تو خود به بودنشان رضا دادی
همان جهنمی که خواستم به من هدیه دهی
اری همان سست جوهران را میگویم که هیزم اند
الحق که خود به کرده ی خود اگاهی گرنه کافر شده بودم تا کنون
شکر چگونه سزد قدر این نعمت
که تو خود دانستی که چه قدر شاکرم
و ان قطره ای که از زبان بر امد گفتم
من کوچکم حقیرم اما نه ای خدا من بی سرزمین نیستم
بی سرزمین حیا و بی شرم بی سیرت و صورت نیستم
من یک تنه خدا کجا و کجا این لشکر سیاه
میدانمت که تو خود میدانی ام که توانستن ز روشنیست
کاریست اگر این خراش سحی ام
من شوره زارم نمک نسوزاندم
دوستانه افریده ای خدا ولی دشمنان میکشندمان
این قسم کدام اشوب شیرین من است
که اینگونه بیرون میتراودت

Sunday, December 2, 2007

دانستی و سرد گرمم کردی
تا خود زمستان دویدی و من گرم برف بودم
زود و به قول خودت بی نماز
و البته حتما خق باتوست برای ان همه شتاب
بس است بیش از این انها را به خیالی بهتر است مشغول نکنیم
.
.
.
و ای کمتر از همیشه و بیشتر از کاشکی ها
تک تک شریان های شب تشینان چون تویی را
حالا
باد خشکانده است
راستی یادم رفت
....