چه ورودی و می دانم اگر تو بودی دعا میکردی هرگز این ورود بر کتیبه ی لحظاتت حک نمیشد چون سرم براستی حس بدی داشت
انجمن با ظاهر های شاید بی باطن شاید مثل تو گرد بود و چشمهاشان مرا تعقیب میکرد تا آنجا که به کنارشان رسیدم . برای وصال جایگاه خود اجبارا باید از بیخ گوش آنان میگذشتم
می گفتم..
فاصله کم شد همو خود او
گفتا برای ما بزن گفتم مرا اغفال زد
من و مدیر یک روز چشم در چشم شدیم آنروز که زدم .آن روز که خرده هایم را با نگاههایش جاروب کرد و دیگر نگفت چسباندنم با کیست
از انها اصرار و از من نه انکار و بلکه تمجید از زدنم
دستانم به سختی میز چسبید و فکرم در دو دلی بود از تمرکز یاری خواستم اما جوابم کرد
جایی برای نشستن نبود در ان جمع و احتمال دادم که اگر بنشینم قهر تمرکزم و توبه اش از زدن شکسته میشود
پشت میز شدم دستانم را چسباندم به او
خواستم بنشینم صدایی مهیب آمد
حس کرم فاصله ای با زمین ندارم زود چیزی حس کردم که شما بدو میگویید درد
از پشت سرم می امد،درد را میگویم دیوار به سرم خورده بود بی مزه خندیدم در حالیکه چشمان ان جمع این بار به جای مردگی، دلسوزی نشان میدادند این همان حسی بود که من بدو میگویم درد
یافتم که بهتر آن است که سرم بشکند دستانم قطع شود و یا بمیرم تا در روزهای اشک و اه پدر مادرداغداران خاندان اخرین پیام رسان ضرب شادی زنم
یادم آمد که دعا کرده بودم توفیق اجتناب به من داده شود و حال دعایم مستجاب شده بود
پس چه ورود شیرینی بود برایم و خوشا به حالم که اعضای ان انجمن از همه چیز بی خبر در دایره ی "دوستان" من نبوده اند.....
انجمن با ظاهر های شاید بی باطن شاید مثل تو گرد بود و چشمهاشان مرا تعقیب میکرد تا آنجا که به کنارشان رسیدم . برای وصال جایگاه خود اجبارا باید از بیخ گوش آنان میگذشتم
می گفتم..
فاصله کم شد همو خود او
گفتا برای ما بزن گفتم مرا اغفال زد
من و مدیر یک روز چشم در چشم شدیم آنروز که زدم .آن روز که خرده هایم را با نگاههایش جاروب کرد و دیگر نگفت چسباندنم با کیست
از انها اصرار و از من نه انکار و بلکه تمجید از زدنم
دستانم به سختی میز چسبید و فکرم در دو دلی بود از تمرکز یاری خواستم اما جوابم کرد
جایی برای نشستن نبود در ان جمع و احتمال دادم که اگر بنشینم قهر تمرکزم و توبه اش از زدن شکسته میشود
پشت میز شدم دستانم را چسباندم به او
خواستم بنشینم صدایی مهیب آمد
حس کرم فاصله ای با زمین ندارم زود چیزی حس کردم که شما بدو میگویید درد
از پشت سرم می امد،درد را میگویم دیوار به سرم خورده بود بی مزه خندیدم در حالیکه چشمان ان جمع این بار به جای مردگی، دلسوزی نشان میدادند این همان حسی بود که من بدو میگویم درد
یافتم که بهتر آن است که سرم بشکند دستانم قطع شود و یا بمیرم تا در روزهای اشک و اه پدر مادرداغداران خاندان اخرین پیام رسان ضرب شادی زنم
یادم آمد که دعا کرده بودم توفیق اجتناب به من داده شود و حال دعایم مستجاب شده بود
پس چه ورود شیرینی بود برایم و خوشا به حالم که اعضای ان انجمن از همه چیز بی خبر در دایره ی "دوستان" من نبوده اند.....
1 comment:
سلام
Post a Comment