Wednesday, October 24, 2007

از یک دوست....

با آنکه من هرگز تن به تقلید نمیدهم اما این بار دوستی گرامی و استادی عزیز مرا خواسته اند تا این دلنوشته را در اختیار چشمانتان قرار دهم
پس به امید امیدواری های آینده


هیچ .. هیچ
آیا هیچ نیز معنایی دارد؟
مثل هیچ بودن چطور ؟
به خود نگریم ..در خود ببینیم
مثل هیچ شدن را در خود جستجو کنیم
بی اختیار به یاد فرشتگان خدا افتادم
انانکه جلال و جبروتی دارند
چرا خدا بسنده نکرد به آنها و خلق کرد انسان را
چرا غرور آنها را شکست با تعظیم آنها بر خاک و چرا شیطان رانده شد و کمدی آهی نقش بست برهستی؟
همه را در کلامی مختصر می توان گفت اگر اهل درد و نکته باشی
چون بشر مثل هیچکس نیست
زیرا او یگانه است
اختیار دارد وچیزیی که در کروبیان پیدا نمی شود
او با مزه گناه عجین شد و استغفار برای او اختراع شد
در کجا جستجو می کنی این همه نافرمانی و در کنارش مهر خالق
او به زمین هبوط کرد و خدا به او کلام آموخت تا ابراز ندامت کند
خدا می دانست که این آخرین پشیمانی او نیست اما نسل اش را ادامه داد و ما از سلاله حوا و آدم تکرار می کنیم ثواب و کباب های امروزی را
وای به حال ما که مثل هم باشیم
مثل شدن یعنی بی هویتی همانگونه که چهره های متفاوت داریم در روح نیز هیبتی متفاوت برای ما ترسیم شده و باید متفاوت بمانیم .
اگر دستگاهی بود تا درک ما را از دنیا به رنگ نشان دهد می دیدیم که چه رنگها خلق نمی شد رنگهایی که به ذهن نیز نمی آمد
بیاییم مثل هیچ کس باشیم
مثل هیچکس
هرچه اینگونه باشیم مقرب اوییم که او نیز مثل هیچ کس نیست
مثل هیچکس

Tuesday, October 16, 2007

امروز نیز...

امروز هم مانند سایرین روزها می گذرد
و دیروز نیز گذشت
و نه خورشید خم به ابرو آورد و نه ماه وارون شد و نه آسمان بیرنگ شد
نه شب نیامد و نه روز نرفت و نه باز سپیده نزد
تنها شیدایی تو بیش بود و کدورت تنفس بیشتر
نه آسمان بهانه ای برای بارانش خواهد و نه خورشد برای تابیدنش
نه قطره ی آب نخشکید و نه باد نوزید
نه ستاره نبود و نه تقویم در گذر نبود
نه زمان ایستاد وفتی ساعت به خواب رفت و نه از عمر تو کم نشد وقتی لحظه هایت به باد رفت
آنچه بود و هست و خواهد بود این سلطه ی بزرگ است
که تو چه شاد باشی چه غمگین
چه زنده و چه مرده
گریز ناپذیر است
و فقط و فقط آنچه میرود و از لحظه هامان بر لوح جاودانه نقش میبندد
چگونه بردن و چگونه رفتن و چگونه مردن این لحظه هاست
حتی همان لحظه ای که تو به انتظار بعد از او نشسته ای
برای ابد در لوح تو رنگ بی رنگی میگیرند
و بسیارند سیاه لوح هایی که هیچوقت صاحبانشان نخواشتند وجودشان را حتی ببینند
چه برسد به آنکه اعتراف کنند
یا به دیگری گوشزد
...

Monday, October 15, 2007

موسیقی متسلط

سرما درست آن لحظه فکر تورا به خود مشغول میکند که تو با تمام تنت آن را در آغوش میگیری
و گرما نیز..
اما این موسیقی و شعر است که آنچنان تو را به تسخیر خود در می آورد که شاید برای سالها در همه ی زوایای وجودت باقی ماند
از هر آنچه خواهان تسلط بر جسم یا روج من است بیزارم
و این نیز استثنا نیست
استثنا که نیست بلکه بیزاریم از این بیشتر است
چرا که خمارآن، مرگ را بر ترک ترجیح میدهد بی آنکه از او پرسی یا خواهد و یا داند!
همه چیز قدر گوش سپردن ندارد
و البته این فقط گوش و شنوایی تو نیست که به تسخیر آن در می اید
آین همه ی وجود تو با تمامی سوراخها و شکستگی ها و شادی هایت است...

Tuesday, October 2, 2007

گفتا برای ما بزن گفتم مرا اغفال زد

چه ورودی و می دانم اگر تو بودی دعا میکردی هرگز این ورود بر کتیبه ی لحظاتت حک نمیشد چون سرم براستی حس بدی داشت
انجمن با ظاهر های شاید بی باطن شاید مثل تو گرد بود و چشمهاشان مرا تعقیب میکرد تا آنجا که به کنارشان رسیدم . برای وصال جایگاه خود اجبارا باید از بیخ گوش آنان میگذشتم
می گفتم..
فاصله کم شد همو خود او
گفتا برای ما بزن گفتم مرا اغفال زد
من و مدیر یک روز چشم در چشم شدیم آنروز که زدم .آن روز که خرده هایم را با نگاههایش جاروب کرد و دیگر نگفت چسباندنم با کیست
از انها اصرار و از من نه انکار و بلکه تمجید از زدنم
دستانم به سختی میز چسبید و فکرم در دو دلی بود از تمرکز یاری خواستم اما جوابم کرد
جایی برای نشستن نبود در ان جمع و احتمال دادم که اگر بنشینم قهر تمرکزم و توبه اش از زدن شکسته میشود
پشت میز شدم دستانم را چسباندم به او
خواستم بنشینم صدایی مهیب آمد
حس کرم فاصله ای با زمین ندارم زود چیزی حس کردم که شما بدو میگویید درد
از پشت سرم می امد،درد را میگویم دیوار به سرم خورده بود بی مزه خندیدم در حالیکه چشمان ان جمع این بار به جای مردگی، دلسوزی نشان میدادند این همان حسی بود که من بدو میگویم درد
یافتم که بهتر آن است که سرم بشکند دستانم قطع شود و یا بمیرم تا در روزهای اشک و اه پدر مادرداغداران خاندان اخرین پیام رسان ضرب شادی زنم
یادم آمد که دعا کرده بودم توفیق اجتناب به من داده شود و حال دعایم مستجاب شده بود
پس چه ورود شیرینی بود برایم و خوشا به حالم که اعضای ان انجمن از همه چیز بی خبر در دایره ی "دوستان" من نبوده اند
.....